تبليغاتX
◄♂♀ 5 وارونــــــــــه♀♂►

◄♂♀ 5 وارونــــــــــه♀♂►

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک

دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد

و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به

او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟


پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم،

مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.


پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره

رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده

بود.

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه

گمشده من را ندیدید؟


قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم


- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره


- من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی

گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر

شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون

پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او

را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود

خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد.

بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت با

لای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست

از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو

رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.

حک شده توسط ملیســـا در چهارشنبه دوم دی 1388 ساعت 10:31 | لینک ثابت |

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود،

 صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی

 خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش

 نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.


در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن

 ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای

 پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری

 بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او

 دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به

 باریکی یک خط می شد.

در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به

دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه

برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر

در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب

برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می

گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد

کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی

که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش

را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر

در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر

مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری

پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت

موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را

دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد

چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از

همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ

کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل

ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی

مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر

روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در

باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را

که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم

گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان

باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این

سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و

خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر

همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی

به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در

بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای

خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم،

می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش

یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این

ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا

پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:: 

 معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت

دارد.

حک شده توسط ملیســـا در شنبه بیست و یکم آذر 1388 ساعت 8:50 | لینک ثابت |

 

نمی دانست دلش را کجا گم کرده است .

 تنها احساس خوش را به یاد داشت. احساسی که تابه حال نداشته است .

گیج و مبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که میرسید می پرسید .

هرکجا که احساس می کرد دلش آنجا باشد سر کشید .

اما هیچ نیافت .نا امید راه خانه را در پیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمیکرد .

دلش را در زمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده و آن را برزمین

انداخته باشم .

وای برمن اگر این چنین شده باشد وای بر من که حالا هزاران جای پابر رویش نقش بسته

 است .

دراین افکاربودکه صدایی او را متوجه خود کرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداند کودکی را

 دید که قلبی زخمی در دستانش می تپد .

ناله ای سرداد و بر زمین افتاد بیدار که شد دلش سر جایش بود .

اما پراز زخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک کرد و به یاد کودک افتاد او را

 در کنار خود دید .

 خوب که به آن نگریست متوجه شد که آن کودک شبیه خودش است ازاو پرسید که این قلب را

کجا پیدا کردی ،

کودک آرام جواب داد در راه می گذشتم تو را دیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت را به صاحب

آن می دادی .

وقتی او قلب تو را گرفت تو را ترک کرد من نیز به دنبال او رفتم چندین گام بیشتر بر نداشته

بود که قلبت را بر زمین انداخت و قلب دیگری را در دست گرفت .

وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا بر روی آن می گذاشت تا این

که رفت و آمد ها تمام شد و من توانستم آن را از زیر پا ها و از روی زمین بردارم .

او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم کرده است .

نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر رهگذری نسپارد .

الا خدا که عشق فقط از برای خداست.


حک شده توسط ملیســـا در شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 20:40 | لینک ثابت |

 

 

 

پرده، اندكي‌ كنار رفت‌ و هزار راز روي‌ زمين‌ ريخت.

رازي‌ به‌ اسم‌ درخت، رازي‌ به‌ اسم‌ پرنده، رازي‌ به‌ اسم‌ انسان.رازي‌ به‌ اسم‌ هر چه‌ كه‌ مي‌داني.

و باز پرده‌ فرا آمد و فرو افتاد.و آدمي‌ اين‌ سوي‌ پرده‌ ماند با بهتي‌ عظيم‌ به‌ نام‌ زندگي، كه‌ هر

 سنگ‌ريزه‌اش‌ به‌ رازي‌ آغشته‌ بود و از هر لحظه‌اي‌ رازي‌ مي‌چكيد.

در اين‌ سوي‌ رازناك‌ پرده، آدميان‌ سه‌ دسته‌ شدند.

گروهي‌ گفتند: هرگز رازي‌ نبوده، هرگز رازي‌ نيست‌ و رازها را ناديده‌ انگاشتند و پشت‌ به‌ راز

 و زندگي‌ زيستند.

خدا نام‌ آنها را گمشدگان‌ گذاشت.

و گروهي‌ ديگر گفتند: رازي‌ هست، اما عقل‌ و توان‌ نيز هست. ما رازها را مي‌گشاييم؛ و

 مغرورانه‌ رفتند تا گره‌ راز و زندگي‌ را بگشايند.

خدا گفت: توفيق‌ با شما باد، به‌ پاس‌ تلاشتان‌ پاداش‌ خواهيد گرفت. اما بترسيد كه‌ درگشودن‌

همان‌ رازنخستين‌ وابمانيد.

و گروه‌ سوم‌ اما، سرمايه‌اي‌ جز حيرت‌ نداشتند و گفتند: در پس‌ هر راز، رازي‌ است‌ و در دل‌

هر راز، رازي.

جهان‌ راز است‌ و تو رازي‌ و ما راز. تو بگو كه‌ چه‌ بايد كرد و چگونه‌ بايد رفت.

خدا گفت: نام‌ شما را مؤ‌من‌ مي‌گذارم، خود، شما را راه‌ خواهم‌ برد. دستتان‌ را به‌ من‌ بدهيد.

آنها دستشان‌ را به‌ خدا دادند و خدا آنان‌ را از لابه‌لاي‌ رازها عبور داد و در هر عبور رازي‌

گشوده‌ شد.

و روزي‌ فرشته‌اي‌ در دفتر خود نوشت: زندگي‌ به‌ پايان‌ رسيد.

و نام‌ گروه‌ نخست‌ از دفتر آدميان‌ خط‌ خورد، گروه‌ دوم‌ در گشودن‌ راز اولين‌ واماند.

و تنها آنان‌ كه‌ دست‌ در دست‌ خدا دادند از هستي‌ رازناك‌ به‌ سلامت‌ گذشتند.


 

حک شده توسط ملیســـا در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 8:8 | لینک ثابت |

 

شقایق گفت : با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت :

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد

آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

حک شده توسط ملیســـا در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 8:39 | لینک ثابت |

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.

اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.


لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی !!!!


لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.


در همین هنگام خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.


خدا انگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.


شیطان که طاقت دیدنه عاشق و معشوقی را نداشت گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.


آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.


اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...


خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است


شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.


خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.


شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.


خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.


شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک کردن


خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است


شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...


و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک لحظه ای.


خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر


چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.


مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.


لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.


خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...


خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.


خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.


عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.


سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.


لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم ریشه می کند.


خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.


مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.


لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.


خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.


لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.


خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.


لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.

لیلی! زندگی کن

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟


چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟


چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟


لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.


لیلی به قصه اش برگشت.


این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.


و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام و ......


حک شده توسط ملیســـا در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 7:40 | لینک ثابت |

اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟

گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم

گفتم : تا هميشه پيشم ميموني

گفت : آره

گفتم : باهام بازي ميکني؟

گفت : نه

گفتم : واسه چي؟

گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم

من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : هنوز گريه نکن

گفتم : واسه چي؟

گفت : هنوز وقتش نرسيده

من هم بيشتر گريه کردم

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت : ميدوي اين کيه ؟

گفتم : نه

گفت : اين مادرته

گفتم : مادر چيه؟

گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولي...

گفتم : ولي چي؟

گفت : اون تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره

گفت : تنهات ميزاره

منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد

اون گفت : اين رو ميشناسي؟

گفتم : نه

گفت : اين پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : اين کيه ؟

گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره

گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره

ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد

گفت : ميدوني اين کيه؟

گفتم : نه

گفت : اين خواهرته

گفتم : خواهر

گفت : آره خواهر ، هم راز ، هم درد ، هم بازي

گفتم : اين پيشم ميمونه

گفت : نه اين هم تنهات ميزاره

گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره

گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم

گفتم : نه

وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد

گفت : ميدوني اين کيه ؟

گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره

گفت :نه اون هم تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واست مياره ولي بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات ميزاره

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم

ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن

تا روزي که....

داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد

وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....

ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره

آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و مي گفت تنهام نميزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : اين دليل موندن نيست

من هم اون گل رو از اون گرفتم

هر روز منتظر من به درختي تکيه ميکرد با يک گل سرخ

کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....

روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود

وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني

به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....

توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت

گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتي

گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم

گفتم : تو کي هستي؟

گفت : غم

گفتم : غم

گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسي رو توي تنهايي تنها نميزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه

اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود .....

حک شده توسط ملیســـا در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 10:10 | لینک ثابت |

وای خدا چقد استرس دارم

ببین از الان بگما یه نفر بگه بد نوشتم خره

آقا سلام (چون از دخترا خوشم نمیاد سلام نمیدم)

نمیدونم چیکار کونم دلم نگیره .من خیلی فرار میکونم از این حس ولی همیشه هستش .واقعا سختمه جمعه عصرا دلم میگیره واقعا حالم گرفته میشه  وقتی میگم اخرش چی .ادم صبح تا شبو  می تونه یه  جور  بگذرونه ولی وقتی یادم میوفته این همه سال از عمرم گذشت به پوچی فقط بزرگ شدم درس خوندم (کارم کردما)ولی اونی نشدم که تو بچگی دوست داشتم باشم به نظر من مهمترین عاملی که موجب شده دلم بگیره همین بوده شاید اگه اونی میشدم که تو انشاهام مینوشتم میشودم الان هیچوقت دلم نمیگرفت شایدم میگرفت

خیلی راه ها وجود داره که ادم فرار کونه ولی دوست دارم بدونم اگه همون کسی میشودم که تو بچگیام دوست داشتم بازم همین حسو داشتم .

جدی نگیریدا چون وب ملیسا بود دوست داشتم یه چیز بنویسم 

اگه فهمیدید من کیم.ملیسا اگه بگی

حک شده توسط ملیســـا در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 13:9 | لینک ثابت |

عاشق یکی دیگه شدی
حالا که لایق یه دیونه شدی
بذار حقیقتی رو برات بگم
قصه ی  یه عاشق دیونه  رو برات بگم :
یه روزی یه دیونه عاشق یه دیونه میشه .
عاشق دیونه ی ما آواره ی صد تا  می خونه میشه .
نمی گفت به معشوقش دوسش داره عاشقش .
آخه روش نمیشد بگه لالایی شبای اون اسم عاشقش .
وقتی خیره میشد به عکس اون ثانیه ها معنی نداشت .
تو قلب دیونه ی ما بی وفایی رنگی نداشت .
فکر میکرد دنیا همه مثل اونن
خوب میتونن قلب همو از تو نگاها بخونن .
اما دید یه روز همه میگن
معشوقش عاشق یکی دیگه شده .
دست به دست اون راهی می خونه شده .
دیونه ی ما اون روز شکست .
اون شب لالایی نداشت تا صبح نشست .
اشکُ  تو چشاش من دیدم حلقه می بست .
بعد  زد  ،   آینـَـــــه رو شکست

چند گاهی است که با تو اشنا شدم

از ان لحظه بود که عشق گمشده خود را یافتم

و ان دم بود که باران عشق برایم معنای دیگری پیدا کرد

شاید تو همان عشق کودکی باشی که در سبزینه خاطراتم نهفته بودی

شاید هم ان سیب سرخ

اکنون رنگین کمان هفت برایم هفتاد رنگ دارد

و شاید هم به همین سادگی از پس تاریکیها بیرون امدم

و این ارامشی بود در میان غوغا

شاید تو یکی از خاطرات شیرین

نه ان ستاره یلدا باشی

یا ان ارزوهای گمشده

تو ان عشق ابدی هستی که در خانه امید دلم جا باز کردی

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

 

 

 

حک شده توسط ملیســـا در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 10:7 | لینک ثابت |

 

دوباره مثل لحظه ها ی کودکی روی صخره ی بی خیالی تکیه دادم و به تو و بازی دنیا می خندم

داره شب میشه ولی بازم می مونم شاید از پشت درختا مثه اون روزا برام دست تکون بدی و

شایدم یهو دستای گرمتو روی چشام بگیری و من مطمئن داد بزنم که خودتی !

...

می شنوی ! این صدای همون رودخو نه ایه که آهنگ صدات بود و منو تا عمق دریا خیس می کرد

یادته چقدر باهم تا تهش دویدیم و تو یه بارم لیز نخوردی اما من همیشه زیر پای تو پرت می شدم

 تو شاخه هایی که با خنده هات هیچ وقت نذاشتی جلوی چشمامو بگیره

...

و حالا اون رودخونه هست اما دیگه تو نیستی که جریان شفافیتش باشی

دیگه مثه اون روزا قطره هاش شعر نمی گه دیگه دستامو نوازش نمی کنه  .. .فقط آروم لحظه هارو

می شمره و ستاره رو می بره به دره ی یه خاطره که امروز تو رو فقط یاد یه بازی می یاره ...

بازی دنیا و شاید بازی عشق !

 

 

بگذر از من

 

اگه راهم این روزا از تو یه کم دوره ببخش
توی زندگی آدم یه وقتا مجبوره ببخش


بگذر از من اگه صبر و طاقتم کافی نبود
عکس من تو قاب رویایی که میبافی نبود


گل یکدونه ی گلدون بلور زندگی
چی دارم واست به جز یه عالمه شرمندگی


آرزوم همیشه این بوده که تو کسی بشی
سایه بون دل بی پناه بی کسی بشی


حالا که گذشته از من تو باید صاف بمونی
مث آینه شمدونای نقره شفاف بمونی


یه سبد دعا و خوشبختی فردا مال تو
دست من بود که می گفتم همه دنیا مال تو


برو زندگی رو با مهربونی رنگ بزن
همه رو با هر چی دوست داری هماهنگ بزن


دوری مون و باز می ذاریم به حساب سرنوشت
انقدر خوبی که آخر میدونم میری بهشت

 

 

یادته پروانه صفت چشم به چشم میدوختیم
                        مثل شمع و پروانه پای هم میسوختیم
                                      اون روزا رفاقتمون خیلی ساده بود
                                              حسادت دوستات به تو خیلی ضایع بود
                                    می خوای پیشت من همین حالا برگردم!
                          بدونه من الان خیلی ها تو رو ترک کردن
                   به تو حسودی میکردن چون با من بودی
 همیشه اون موقع ها دوسم داشتی چون پیشم بودی
یادته اون موقع ها عاشقم نبودی؟
                واسه دوستی با من لایقم نبودی
                       پیش رفیقات گفتی میپوچینمش به زودی
                                گفتم باشه برو! از این کار نمیبری سودی

 

 

روزگار دلتنگی

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی

دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی

درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی

از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی

دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی

حک شده توسط ملیســـا در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 9:45 | لینک ثابت |

سلام سلام سلام

من اومدم هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خوبین ؟ خوشین سلامتین ؟

نمازه روزه هاتون قبول باشه ایشالا منم دعا کنین یادتون بره چشمای همه تونو در میارم

 

 

عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                          عشق يعني ...                        شدن

ساختن                                                                                    عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                      وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

 

عشق                                      آميختن                                         افروختن

يعني                                 به هم          عشق                               سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                       كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                   بيشمار

 

  عشق                                 من

    يعني                           الاسرار

    كلبه                  مخزن

     اسرار     يعني

     عشق

 

 

تو در وجود منی من ترا نمی بینم

خدای عشق منی من چرا نمی بینم

خدا خدا کنم وو روز شب دعا بکنم

خدا کجاست چرا ایخدا نمی بینم

به جستجوی تو من هر کجا نهادم پا

به ملک عشق ولی آشنا نمی بینم

زدرد هجر ندانی چه رنجها دیدم

مثال خویش کسی بینوا نمی بینم

بیا که می گذرد این شب نهایت ما

که بهر عمر سحر گه وفا نمی بینم

دوا و درد دل بیقرار من با توست

بیا بیا که مریضم دوا نمی بینم


 

حک شده توسط ملیســـا در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 18:15 | لینک ثابت |

سلام سلام سلامممممممممممممممممم

دلم براتون اینقذه شده بود 

من اومدم جون همسایه بغلیمون و بغلی خودتون ذوق زده نشین

ای بابا آقای محترم ،خانوم عزیز، خوبه یواشکی اومدما ببین خودتو به چه روزی انداختی  خودت به جهنم عزیزم صندلی داغون شد

نمیدونستم اومدن من اینقدر ذوق درکردن داره  البته میدونستما ولی چون دختر خوبیم نمیخوام شماها خجالت زده بشین مثلا نمیدونم  بازم میگم فکر نکنین نمی دونما ...

خوب بسه دیگه بریم سراغ حال و اوضاع شما ها

.

.

.

.

.

خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ چه خبرا ؟ کجا بودین ؟ نبودین ؟ از این ورا ،از اون ورا

من که خوبم یعنی سعی میکنم خوب باشم

دلم براتون تنگ شده بودا میدونم شماها هم دلتون برای من تنگ شده بود بله شما رو میگم ،کی رو نگاه میکنی ؟خب معلومه شما رو میگم دیگه با همسایه بغلی تون که نیستم خب باشه حالا چون خجالت کشیدین باید بگم نظرای خصوصی تونو خوندم ممنون از همه تون

فقط مثل مامان بزرگا یه دعا میکنم و میرم سراغ آپم

امیدوارم هر کسی برام نظر نذاره کچل بشه

با یه دنیا عشق و ارزو تقدیم به همه تون

اینم آپ من بدویین بیاین

.

.

.

.

.


 

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

 


حک شده توسط ملیســـا در شنبه هفدهم مرداد 1388 ساعت 15:50 | لینک ثابت |

سلام سلام و صد سلام به روی ماه و نشسته تون

خوبین همگی؟ خوش میگذره ؟ دلم براتون تنگ شده بود  ببخشید چند وقتی یه آپ نکردم

الانم دلم گرفته بود دیدم هیچکسی رو ندارم باهاش صحبت کنم یهویی یاد اینجا افتادم  

از دیشب تا حالا دلم خیلی گرفته از آدمایی که دروغ می گن .آدمایی که

 میرن که بیان ولی وقتی برمیگردن به جز دو رو یی هیچی ندارن که تحویلت

 بدن. آدمایی که عقلشون به چشم  و گوش هاشونه.

 آدمایی که خیلی راحت و بی تفاوت از کنارت می گذرن و راحتتر از اون چیزی

 که فکر میکنی شکسته های قلبتونو که شکوندن تا ته توی قلبت فرو

میکنند.آدمایی که دم از آدمیت و انسان بودن میزنن ولی نیستن .

ببخشید که ناراحتتون کردم شایدم بگین دیوونه شدم ولی به جز اینجا کسی

 رو نداشتم که باهاش حرفبزنم فقط امید برادرم بود که اونم کاناداست

 بازم ببخشید

تو دارا بودی و سارا نبودم   عروسک توی بازارا نبودم

تو میخواستی رفیقت باشم اما   من اصلا اهل این کارا نبود

منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم 

 در چشمانت خيره شوم و دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم و سر رو شانه هايت بگذارم

از عشق تو..... از داشتن تو... اشک شوق بريزم

 منتظر لحظه اي مقدس که تو را در اغوش بگيرم

بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم

 وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه کنم 

 

همه تونو دوست دارم

 

حک شده توسط ملیســـا در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 21:30 | لینک ثابت |

 

راه بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد.. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.


مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 

حک شده توسط ملیســـا در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 10:43 | لینک ثابت |

سلام سلام صد تا سلام

دوباره من اومدم ولی دیر اومدم   آخه خان داداش محترم از فرنگ برگشتن و نتونستم زود تر آپ کنم میدونم همه تون منو می بخشین   خب من چیکار کنم ۲۳ فروردین دوباره برمیگرده کانادا و من میمونم و تنهایی  خب اشک تمساح ریختن بسه میدونم عذرم موجه شد  

وای داشت یادم میرفت  اینقدر شلوغ کردم که یادم رفت بگم

سال نو مبارک

امیدوارم همگی سال خوبی رو داشته باشین  و به همه ی آرزوهای قشنگتون برسین و برای منم دعا کنین

ای بابا فکر بد بد نکنین من که نگفتم از اون دعاها بکنین  وای تو رو خدا ببین چه جوری حرف توی دهن من میذارین ها

شنیدم همه تون میخواین سیزده رو درست حسابی بدر کنین و به سلامتی به جای سبزه  میخواین درخت گره بزنین

ببخشید مثل اینکه زیادی نطق کردم بریم سراغ آپ امروز 

چرا آقایون زودتر از خانم ها می میرند؟


این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم

اگر خانمتان را بر بالای یک سکو بگذارید و از او در مقابل موش ها محافظت کنید... شما یک مرد هستید ( آقایون خودشون بیشتر از سوسک میترسن )
اگر در خانه بمانید و کارهای خانه را انجام بدهید... شما یک مرد لوس و مامانی هستید( وای عخشم اینجور مردان ولی حیف نسلشون رو به انقراضه )

اگر به شدت کار کنید... برای او اهمیت قائل نیستید که برایش وقت صرف نمی کنید
اگر به اندازه کافی کار نکنید... مفت خوری هستید که به درد هیچ چیز نمی خورید( بی ادب )

اگر او یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشد... شما قصد بهره کشی اقتصادی از او را دارید( هی میگن درس بخونین دستتون توی جیب خودتون باشه نه شوهرتون )
اگر شما یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشید... بهتر است تنبلی را کنار بگذارید و کار مناسب تری پیدا کنید ( موافقم )

اگر شما شغل بهتری گرفتید... پارتی بازی شده
اگر او شغل بهتری بگیرد... به خاطر توانایی های بالایش بوده ( ٪۱۰۰)

اگر گریه کنید... آدم بی عرضه ای هستید
اگر گریه نکنید... بی احساس و بی عاطفه هستید( بی احساس)

اگر بدون مشورت با او تصمیم بگیرید... شما یک متعصب خودخواه هستید
اگر او بدون مشورت با شما تصمیم بگیرد... یک خانم لیبرال و آزادمنش است

اگر از او خواهش کنید که به خاطر شما کاری را که دوست ندارد انجام دهد... این امر سلطه جویی و دیکتاتور بودن شما را می رساند
اگر او از شما یک چنین درخواستی داشته باشد... انجام آن لطف و مرحمت شما را می رساند

اگر به خودتان برسید... خودبین و از خودراضی هستید
اگر این کار را انجام ندهید... یک فرد ژولیده و نا مرتب هستید( زیر سرش بلند شده )

اگر به پیشرفت های خود افتخار کنید... انسان جاه طلبی هستید
اگر این کار را نکنید... اصلا بلندپرواز نیستید

اگر او سر درد داشته باشد... خسته است
اگر شما سر درد داشته باشید... می خواهید به او بفهمانید که دیگر دوستش ندارید

در نهایت... مردها زودتر می میرند چون خودشان اینطور می خواهند( حقشونه ) البته به جز بعضیا

 

حک شده توسط ملیســـا در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 ساعت 18:45 | لینک ثابت |

سلام جیگملی ها خوبین ؟

خوش مگیذره ؟ با درس و دانشگاه چیکار میکنین ؟

ممنون از اینهمه لطفی که به ما و وبلاگمون دارین  

همتون عخش من هستین دلم براتون شده اندازه ی سوراخ جوراب مورچه

امروز برادرم یه مطلبی رو برام ایمیل کرده اونو که خوندم بدجوری حس و حالم نسبت به زندگی عوض شد  داشتم خودمو برای ادامه ی خونه تکونی و خرید عید آماده میکردم ولی الان که اینو خوندم یه جورایی نا امید شدم به خاطر همین تصمیم گرفتم آپ کنم

امیدوارم نظر واقعی تونو برام بذارین

زیاد حرف نمیزنم چون حوصله ندارم

 

خجالت نكشيم، چرا خجالت بكشيم

 

پرده اول

زمان: پنج شنبه شب

موضوع: مراسم خواستگاري

شب هنگام است، يك pent house به مساحت حدود 1000 مترمربع در طبقه بيست و چندم يك آسمان خراش در خيابان الهيه براي حضور مهمانان در نظر گرفته شده است. حدود 150 نفر از افراد با لباس هاي شيك و با دسته هاي گل و بعضا هدايايي در دست به پنت هاوس وارد مي شوند. در اين مراسم طبق سنت كهن ايراني با مراسم خواستگاري، شربت، شريني، ميوه و شام سرو مي شود. تنها هزينه ي شام 150 نفر مهمان، رقمي حدود 170 ميليون ريال (شام هر نفر حدودا 113 هزار تومان) برآورد مي شود. مراسم خواستگاري در محيطي صميمي و بدون نگراني انجام مي شود.

در پايان مراسم مهمانان از ميزبانان به خاطر پذيرايي تشكر كرده و به سوي خانه ها پرواز مي كنند.

 

پرده دوم

مراسم: سفر

موضوع: صرف شام

همان پنجشنبه حدودا همان ساعات

مادري با دختر 9-8 ساله اش كه به شدت معصوم مي نمايد و از چالوس عازم تهران هستند، از «در» رستوران شهرام واقع در جاده چالوس وارد مي شوند. مادر كه بسيار موقر است به آرامي به پيشخوان نزديك مي شود و از مدير رستوران مي پرسد:

ـ ببخشيد ارزانترين غذاي اين رستوران چقدر است؟

ـ 3000 تومان خانم و آن هم چلوكباب كوبيده.

ـ آيا غذايي ارزانتر از اين نداريد؟

ـ خير، از چلوكباب كوبيده ارزانتر چه مي خواهيد؟

فرزند با خجالت چادر مادر را مي كشد و نجوا مي كند:

ـ مامان ظهر هم ناهار نخوردم، مامان، و پا به زمين مي كوبد.

مادر با اضطراب به مدير رستوران مي گويد:

ـ اگر كباب كوبيده را بدون برنج بدهيد چقدر مي شود؟

ـ 2000 تومان خانم.

ـ لطفاً يك پرس بگذاريد..

چند قدم به سمت ميزهاي سالن پيش مي رود، داخل كيفش را وارسي مي كند. مناعت طبع، نياز فرزند و ... با اين همه برمي گردد و خواهش مي كند:

ـ آقا ببخشيد گوشت برايمان خوب نيست لطفا سفارش مرا لغو كنيد.

اما كودك كه تصميم به لغو برنامه ندارد، اين بار گريه را سر مي دهد. قطرات بلورين اشك به آرامي در گوشه ي چشم مدير رستوران نيز ظاهر مي شود، اما خودش را جمع و جور مي كند، پشت به مادر مي ايستد و مي گويد:

ـ ببخشيد خانم غذا را گذاشته اند، نمي توانم كنسل كنم.

چند دقيقه بعد براي اينكه مادر تحقير نشده باشد، از همان غذا (يك پرس چلوكباب كوبيده با يك سيخ كباب اضافه) روي ميز گذاشته مي شود.

مدير رستوران:

ـ يك سيخ كباب جايزه ي دختر خانم گل شماست.

و به آرامي يك قطعه اسكناس دو هزار توماني را به سمت دخترك مي لغزاند و مي گويد:

ـ اين هم براي خريدن يك عروسك كوچولو؛ آخه دخترم تو هم هم سن دختر من هستي.

و تحمل نمي كند به نايبش مي گويد:

ـ اون خانم با دخترش حساب كردن يادت نره.

و به كنار رودخانه مي رود تا اشكش سيلي شود و ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

واقعا چه حسی به شما دست داد اگه باره اوله که خوندینش میشه به من بگین لطف میکنید

 

نمیدونم چی بگم

امیدوارم شماها حس منو نداشته باشین

حک شده توسط ملیســـا در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت 14:9 | لینک ثابت |

 سلام سلام سلام به جیگملی ها ی خودم

هورااااااااااااااااا من دوباره اومدم خواهش میکنم احساسات خودتونو کنترل کنین

میدونم الان همگی از روی صندلی هاتون پرت شدین پایین از خوشحالی

خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین؟ شه خبلا؟ خو ش میگذره ؟

امروز اصلا حوصله ندارما  آخه قرار از شنبه برم دانشگاه

هه دوباره میخوام برم از در و دیوار برم بالا  آخه ترم آخر که دیگه درس خوندن نداره حالا نه که از ترم ۱ زیاد درس میخوندم  ولی شب امتحان تا صبح مثل جغد بیدار میمونم و همش نمره هام ۱۷ به بالا میشه فکرکنم کار امداد غیبی باشه ولی نمیدونم چرا هیچکس درک نمیکنه همون شب امتحان هم آدم باید خوب بخونه تا نمره ش خوب بشه دیگه

خب دیگه درد و دل بسه

همتون عخش من هستین اینقده  

دوستتون دارم ۱۵ تا ۷ تا دریا و ۷ تا آسمون و ۱ دنیا

ممنون که ما رو تحمل میکنین

به جون همسایه بغلی مون هر کی کمتر از ۵ تا نظر بذاره دیگه نمیرم وبلاگش


 

( نصایح زرتشت به پسرش )

 

آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

قبل از جواب دادن فکر کن

هیچکس را تمسخر مکن

نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

خود برای خود، زن انتخاب کن

به شرر و دشمنی کسی راضی مشو

تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما

کسی را فریب مده تا دردمندنشوی

از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

راستگو باش تا استقامت داشته باشی

متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

هرگز ترشرو و بدخو مباش

در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

دورو و سخن چین مباشانجمن نزدیک دروغگو منشین

چالاک باش تا هوشیار باشی

سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری

با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند

 

 

 

همتونو دوست داریم

 

برامون دعا کنین

حک شده توسط ملیســـا در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 18:41 | لینک ثابت |

سلام جیگملی ها 

خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ ببخشید تو رو خدا شرمنده که چند وقته آپ نکردیم

 من تا دیروز خبر نداشتم که امیر آقا یه مشکل بزرگ براشون پیش اومده  ممنون میشم اگه برای سلامتی شون دعا کنین  میسی از لطفتون

خب خب خب ....... ذوق زده شدین ؟

ولنتاین رو به عاشقای واقعی تبریک میگم

خب بمن چه که ولنتاینه خب چرا اینجوری نگاه میکنین  چرا حرف در میارین ؟ اصلا دیگه تبریک نمیگم

ای بابا من که نگفتم به من تبریک بگین اصلا به من چه ؟ حالا بیاین دنبالم کارتون دارم .

.

.

.

.

.

.

کم کم داریم میرسیم .

.

.

.

.

آهان رسیدیم هوراااااااااااااااااااااا

این شما و اینم شاهکار ملیسا جون جون جونی  

به جون همسایه بغلی نظر کم بذارین ایندفعه میرم تا یک سال دیگه نمیام

مداد باش

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی

 

حک شده توسط ملیســـا در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 13:21 | لینک ثابت |

سلام به جیگملی های ناز خودمون 

خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟

ببخشید که من و امیر جان چند وقته دیر به دیر آپ میکنیم یا نمیتونیم بهتون اونطور که باید و شاید سر بزنیم شرمنده.میدونیم که شما دوستای گل ما رو می بخشین

بهرحال بازم شرمنده

امیدواریم که بازم مثل همیشه با نظرای خوشملتون ما رو دلگرم کنین

حک شده توسط ملیســـا در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 19:46 | لینک ثابت |

سسسسسسسسسسسسلام

ممنونم که توی این مدت ما رو تنها نذاشتین بالاخره برگشتم

همه تونو دوست دارم

حک شده توسط ملیســـا در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ساعت 13:7 | لینک ثابت |

آرزوهایم را در آغوش بگیر

خدایا ،تو را همه جا می بینم.در قطره های درشت باران،گریه های ساده ی کودکان،درخت پر شکوفه ی بادام که در دو قدمی من ایستاده و نگاه آرام کبوتری که به ابر ها تکیه داده است .

خدایا ، ای که همه جا و همه وقت میتوان با تو درددل کرد و از پشت بلندترین دیوارها و حصارها حتی صدایت را دید،هرگاه برفی سنگین بر کلماتم می بارد،با نام گرم تو انگشتانم را پر از شعر میکنم . از خیابان های خاکستری تهران سراغت را میگیرم.سیاه مشق های پر از غلطم را در جوی کوچکی که از مقابل خانه ام می گذرد،می شویم و پلک های بسته ام را با رویایی سرمه ای ،روشن میکنم.

خدایا،پرده های سیاه غفلت و گناه اجازه نمی دهند چهره ی زیبای تو را ببینم.تو می دانی که با چه امیدی واژه ها را کنار هم می نشانم تا با تو حرف بزنم و قبل از اینکه دهان باز کنم ، از خواسته ام با خبری .پس آرزوهای سرمازده ام را در آغوش بگیر!

خدایا،وقتی با تو دوستم همه ی آرزوهای من طعم عسل و انجیر می دهند،گنجشک ها لابلای موهایم آواز می خوانند،چشمه های بی شماری به طرف دست هایم می آیند.

خدایا،اگر تو دوستم داشته باشی،از فردا می توانم خورشید را روی مژگانم بنشانم و برای عاشق شدن آماده شوم و خوشحال باشم که اشک ها و اندوه هایم از خلیج های پراکنده ی عشق آبرومندترند.

خدایا ،هرگاه روبروی تو می نشینم ،شبیه یک غزل عاشقانه میشوم و آرزو می کنم مرا از نو بسرایی.کاش جنگل ها به کاغذهایی سپید بدل می شدند و من تا قیامت بی هیچ وقفه ای می نوشتم :دوست دارم،دوستت دارم ،دوستت دارم...

خدایا ،خرابه ی قلبم از تمام خانه های جهان زیباتر است، چون تو در آن سکونت داری.

حک شده توسط ملیســـا در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 8:42 | لینک ثابت |

یک شاخه گل سرخ

خدایا ،وقتی بار امانت خود را به من دادی ،کوله پشتی ام از عشق لبریز شد و فرشته ها با تعجب نگاهم کردند.حال شانه هایم از کوهستانهای پر برف سنگین تر است و اگر چراغ لطف تو پیوسته روشن نباشد ،هرگز نمیتوانم این بار را به مقصد برسانم.

خدایا ،من در نفسهای تو زندگی میکنم و وقتی شبنم،دمادم بر سر گلها می نشیند،برای باغچه ها شعر میگویم.من هر شب از پلکان مهتاب بالا می روم و دستم را به لبه ی ایوان ملکوت میگیرم ،بلکه تو را بهتر ببینم.

خدایا ،گاهی آنقدر خودم را گم میکنم که نمیتوانم تو را پیدا کنم و آنقدر تاریک می شوم که روی ماه تو را در جوانترین چشمه هم نمی بینم و گاهی آنقدر زلال و روشنم که عطر تو از درز همه ی درها و پنجره ها به مشامم می رسد و می توانم تو را مثل یک شاخه گل سرخ روی تاقچه بگذارم و تماشا کنم.می توانم رد مهربانی تو را روی گلابی ها و ریحان ها ببینم و نام خوب تو را از گنجشک های عریان بپرسم.

خدایا ،گاهی با خود می گویم چرا یک درخت به دنیا نیامدم،یک سپیدار سرسبز؟چرا شبیه شمع نیستم و سراپا نمیسوزم ؟چرا مثل دریا موج بر نمیدارم و مانند پرنده ها اوج نمیگیرم؟چرا در آغوش کلمه ها نمی میرم؟

خدایا گاهی آنقدر به تو نزدیکم که میتوانم کهکشان را با همه ی ستاره هایش در اتاقم جا بدهم و گاه آنقدر از تو دور می شوم که همهمه ی گلها را نمی شنوم و برگهای مرده ی خیابان را نمی بینم.

خدایا،دستم را بگیر و با خودت به باغهای رو به باران ببر!من نمیخواهم از عقربه های ساعتم عقب بمانم .من نمیخواهم در پیاده رو های ابری دنبال صدای صاف تو بگردم.

خدایا،دلم میخواهد در گوشه ای دنج،از رنج مقدس آدمها بنویسم و دعا کنم اشک های گرم عاشقان به دریایی که از کنار دستهای تو می گذرد،بریزد.

سلام جیگملی هاخوبین ؟ من که اصلا خوب نیستم،تازه شم دلمم خیلی گرفته آخه یکی از دوستامو که خیلی دوستش داشتم و دارم پریروز از دستش دادمالانم خیلی دلم گرفته بود که اینا رو نوشتم.

حک شده توسط ملیســـا در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 14:27 | لینک ثابت |

سلام جیگملی ها ،حالتون خوبه ایشالا؟دلم براتون تنگیده بوداآخیش دلم یه کم باز شدا.

خب چه خبرا؟ خوبین ؟ خوشین؟ سلامتین؟وای وای چند روز بود نتونستیم  آپ کنیم ببخشید تو رو خدا. میدونم همه تون منتظر بودین ما آپ کنیم ههههههههه چه خودمونو تحویل میگیرماخب ایشالا که تابستون خوبی داشته باشین جیگملی هافعلا بابای تا یه آپ دیگه.یه بوس خوشمل برای همتون

خب حالا دیگه میخوام براتون از عشق صحبت کنم .امیدوارم تا آخر این مطلبو خوب بخونین،گفته باشما نظر نذارین من دیگه پست نمیذارم.اونوقت این وبلاگ دست امیر آقا رو می بوسه.

عشق:

عشق لذتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است ، همچنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیر قابل تصور ظهور کند.عشق و احساس شدید دوست داشتن میتواند بسیار متنوع باشد و میتواند علایق بسیاری را شامل شود.در بعضی از مواقع، عشق بیش از حد به چیزی میتواند شکلی تند و غیر عادی به خود بگیرد که گاه زیان آور و خطرناک است و گاه احساس شادی و خوشبختی می‌بشد. اما در کل عشق باور و احساسی عمیق و لطیف است که با حس صلح‌دوستی و انسانیت در تطابق است. عشق نوعی احساس عمیق و عاطفه در مورد دیگران یا جذابیت بی انتها برای دیگران است. در واقع عشق را می‌توان یک احساس ژرف و غیر قابل توصیف دانست که فرد آنرا دریک رابطه دوطرفه با دیگری تقسیم میکند. با این وجود کلمه «عشق» در شرایط مختلف معانی مختلفی را بازگو می‌کند: علاوه بر عشق رومانتیک که ملغمه‌ای از احساسات و میل جنسی است، انواع دیگر عشق مانند عشق افلاطونی ، عشق مذهبی ، عشق به خانواده را می‌توان متصورشد و درواقع این کلمه را می‌توان در مورد هرچیز دوست داشتنی و فرح بخش مانند فعالیت‌های مختلف و انواع غذا به کار برد. «گراهام را دوست دارم». در زبان یونانی برای انواع مختلف عشق کلمات متفاوتی وجود دارد و درواقع کلمه عشق در زبان یونانی در قالب کلمات متعدد بیان می‌شود، اما در انگلیسی این کلمه با یک قالب هزاران معنی را تداعی می‌کند.

 


ادامه مطلب
حک شده توسط ملیســـا در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 17:42 | لینک ثابت |

سلام دوستای گلم

ممنون که با نظرای خوبتون مارو حمایت میکنین

از این ببعد میخوام هر چند وقت یه بار یه سری داستان کوتاه براتون بذارم .امیدوارم اگه خوشتوون اومد نظر بدین.

گفته باشم نظر ندین دیگه از آپ جدید خبری نیستا

آرزو :

همیشه آرزویش این بود که هر روز وقتی از خواب بیدار میشود،صبحانه اش حاضر باشد،ناهار

 را برایش آماده کرده باشندو شامش را نیز-مثل صبحانه و ناهار-یکی دیگر برایش فراهم کرده

باشد!یک عمر در این آرزو بود تا .......تا بالاخره همین دیروز به آرزویش رسید،داخل زندان صبحانه

 و ناهار و شامش را کس دیگری آماده میکرد.....

دیوید خرسه :

یک عمر بچه های محل به او میگفتند:"دیوید خرسه" و او که مثل یک خرس زور داشت و

 قد و قامتی بلند،هفته ای نبود که یکی از بچه های محل را (فقط به جرم گفتن دیوید خرسه)

کتک نزند و آش و لاش نکند،اما......در همین فکرها بود که صاحب رستوران صدایش کرد و

 گفت:"زود باش دیوید.....مشتری ها دارن میان،زودتر آن لباس خرس را تنت کن که دیر میشه ....."

آرزوهای بزرگ:

"سامرا"گوشه ی اتاق کز کرده بود و به لباسی که صبح آن روز از بازار بزرگ بمبئی خریده بود

تا در مراسم خواستگاری اش بپشد،نگاه میکرد که مادرش وارد اتاق شد و با خنده گفت : "دخترم

 حالا که راجی یک شغل پیدا کرده و پدرت هم به قولی که داده بود(عروسی تو وراجی در صورتی

 که کار پیدا کنه )عمل رده به جای اینکه خوشحال باشی این گوشه کز کردی ؟بلند شو الان خواستگارت با خانواده اش میان ....   .

"سامرا"همان طور که لباس نو و جدیدش را میپوشیدبه وعده ای که همیشه به نامزدش راجی

 میداد فکرکرد :"من حاضرم با تو داخل یک کلبه وسط بیابان زندگی کنم"و حالا راجی به عنوان

سوزنبان در راه آهن استخدام شده و قرار بود سامرا بعد از ازدواج با اوبه کلبه ی کوچکی که

وسط بیابان به راجی داد ه بودند برود.

حک شده توسط ملیســـا در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 9:52 | لینک ثابت |

سلام عزیزان

امیدوارم که حال همه تون خوب باشه من و امیر آقا این وبلاگ رو به طور مشترک اداره میکنیم ولی نمیدونم چرا امیر آقا انگاری دوست نداره توش بنویسهنمیدونم چی بگم .

امشبم دلم خیلی گرفته بود از دست یه دوست که اونم وبلاگ داره اومدم اینجا یه کم درددل کنم شاید راحت بشم.اگه به وبلاگای دیگه ی امیر آقا سر بزنین متوجه میشین که من اغراق نمیکنم چون ایشون در هر زمینه ای مهارت دارن ولی نمیدونم چرا اینجا .......نمیونم والله.بهر حال ممنون که بهمون سر میزنین و خوشحالمون میکنین.دوستتون داریم.

تقدیم به شما مهربونای دوست داشتنی :

حک شده توسط ملیســـا در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 22:20 | لینک ثابت |

شعري از تاگور

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.

 در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ...

  اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.

اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.

اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدمبه عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

 او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.

 بياموزند ثروتمند کسي نيست مه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند،

 بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.

بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.

من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه.

از : رابيندرانات تاگور

حک شده توسط ملیســـا در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 22:38 | لینک ثابت |

مي نويسم واسه تو نگو ديره نگو ديره

من از اين فاصله ها بدجوري, گريه ام ميگيره

من مي خونم واسه تو نگو رفتي نگو خستم

بي تو تنها موندم اما دل به هيچ كسي نبستم

 مي نشينم پايه حرفهات تا ته قصه باهاتم

بيا شهرزادي عاشق كه منه خسته فداتم

بيا شهرزادي عاشق تو پري قصه هامي

تنهايي معني نداره تو مثل سايه باهامي

 قصه گوي هميشه گي براي من كه خسته ام

بگو تا اروم بگيرم ميدوني دل شكسته ام

با تو يه دنيا ارزو تو كوله بار خاطرم

سخت براي نبودنت نميشه از پیشت برم

نميشه از پیشت برم...!

 من مي سازم واسه تو قصري از سادگيا

از اينجا مي برم تو رو به شهر دل دادگيا

با بوسه اغاز ميكنم زندگي دبارمو

به اسمونها نميدم همين يه تك ستار مو

 مي نشينم پايه حرفهات تا ته قصه باهاتم

بيا شهرزادي عاشق كه منه خسته فداتم

بيا شهرزادي عاشق تو پري قصه هامي

تنهايي معني نداره تو مثل سايه باهامي

حک شده توسط ملیســـا در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 9:47 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://5evarooneh.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

سلام دوستای گلمون
شاید از خودتون بپرسین معنی آدرس
وبلاگ ما یعنی 5 وارونه چیه ؟

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد
امیدوارم از وبلاگ ما خوشتون بیادو
مارو با نظرای خوشگلتون بیشتر تشویق کنین .
امیر و ملیسا


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب


عاشقانه های قبلی
هفته اوّل دی 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387

نویسندگان
امــــیر
ملیســـا

پیوندها
روز آشنایی
دارون ملکیان
مطلب
xxxباهالطرین وبلاگ یه لوتی xxx
بهترین عشق (یکی از وبلاگ های امیر آقا)حتما سر بزنین
صلیب عشق
mallo
سکوت بی پایان
دنیای من و تو
تنهایی
پرویز
حامد بهداد
دو کبوتر عاشق (مانی و سعیده )
دنیای عشق ( پرویز عزیز )
گاه نوشت های یک زندگی ( آرس عزیز )
ترانه
دلم زخمی دنیا بود
جوانه امید (شافق عزیز )
happyday
امپراطوری دلها (فرزاد عزیز )
عشق خاموش (یاشم ، همون که عخشمه )
سرزمین آرزوها (تینای عزیز )
پادشاه صخره ها (امید عزیز )
تا شقایق هست زندگی باید کرد(شهیاد عزیز)
عشق خاموش (آرمین عزیز )
فروش فیلم های برتر هالیوود (جواد عزیز)
شغل اینترنتی (داریوش عزیز )
خلوت دل
نشانی (فرید عزیز )
راز گل سرخ (مهدی عزیز )
مطبوعات عشق منه (مجتبی عزیز )
زندگی این مرگ ناقص ( جواد عزیز )
سکوت دل (پارسای عزیز )
ستاره ( مهدی عزیز )
(((حقیقت عشق ))) (امیر عزیز )
بهای عشق
(ساسی شکست عشقی) (ساسی عزیز)
من و احسان جونم (نیلوفر و احسان عزیز )
مسافر
for u all
دریای آرام جزیره
پرواز در بعد سوم زمان
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ


بهترین و جدیدترین کدها ی موزیک و جاوا در وبساز