عاشق یکی دیگه شدی
حالا که لایق یه دیونه شدی
بذار حقیقتی رو برات بگم
قصه ی یه عاشق دیونه رو برات بگم :
یه روزی یه دیونه عاشق یه دیونه میشه .
عاشق دیونه ی ما آواره ی صد تا می خونه میشه .
نمی گفت به معشوقش دوسش داره عاشقش .
آخه روش نمیشد بگه لالایی شبای اون اسم عاشقش .
وقتی خیره میشد به عکس اون ثانیه ها معنی نداشت .
تو قلب دیونه ی ما بی وفایی رنگی نداشت .
فکر میکرد دنیا همه مثل اونن
خوب میتونن قلب همو از تو نگاها بخونن .
اما دید یه روز همه میگن
معشوقش عاشق یکی دیگه شده .
دست به دست اون راهی می خونه شده .
دیونه ی ما اون روز شکست .
اون شب لالایی نداشت تا صبح نشست .
اشکُ تو چشاش من دیدم حلقه می بست .
بعد زد ، آینـَـــــه رو شکست

چند گاهی است که با تو اشنا شدم
از ان لحظه بود که عشق گمشده خود را یافتم
و ان دم بود که باران عشق برایم معنای دیگری پیدا کرد
شاید تو همان عشق کودکی باشی که در سبزینه خاطراتم نهفته بودی
شاید هم ان سیب سرخ
اکنون رنگین کمان هفت برایم هفتاد رنگ دارد
و شاید هم به همین سادگی از پس تاریکیها بیرون امدم
و این ارامشی بود در میان غوغا
شاید تو یکی از خاطرات شیرین
نه ان ستاره یلدا باشی
یا ان ارزوهای گمشده
تو ان عشق ابدی هستی که در خانه امید دلم جا باز کردی

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...
دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر
بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.
به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...
تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...
حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!
و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.
لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

حک شده توسط ملیســـا در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 10:7 |
لینک ثابت |