
سلام سلام و صد سلام به روی ماه و نشسته تون 
خوبین همگی؟ خوش میگذره ؟ دلم براتون تنگ شده بود
ببخشید چند وقتی یه آپ نکردم
الانم دلم گرفته بود دیدم هیچکسی رو ندارم باهاش صحبت کنم یهویی یاد اینجا افتادم
از دیشب تا حالا دلم خیلی گرفته
از آدمایی که دروغ می گن .آدمایی که
میرن که بیان ولی وقتی برمیگردن به جز دو رو یی هیچی ندارن که تحویلت
بدن. آدمایی که عقلشون به چشم و گوش هاشونه.
آدمایی که خیلی راحت و بی تفاوت از کنارت می گذرن و راحتتر از اون چیزی
که فکر میکنی شکسته های قلبتونو که شکوندن تا ته توی قلبت فرو
میکنند.آدمایی که دم از آدمیت و انسان بودن میزنن ولی نیستن .
ببخشید که ناراحتتون کردم شایدم بگین دیوونه شدم ولی به جز اینجا کسی
رو نداشتم که باهاش حرفبزنم فقط امید برادرم بود که اونم کاناداست
بازم ببخشید 

تو دارا بودی و سارا نبودم عروسک توی بازارا نبودم
تو میخواستی رفیقت باشم اما من اصلا اهل این کارا نبود

منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم
در چشمانت خيره شوم و دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم
منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم و سر رو شانه هايت بگذارم
از عشق تو..... از داشتن تو... اشک شوق بريزم
منتظر لحظه اي مقدس که تو را در اغوش بگيرم
بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم
وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه کنم

همه تونو دوست دارم
حک شده توسط ملیســـا در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 21:30 |
لینک ثابت |